تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
سلام مهربونم

www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws

یه ذره هستی و یه دنیا تنهایی
به نام آنکه هستی را با عشق آفرید
 
زندگي خيلي سخت ميگذره

خداجون منو ببر پيش خودت خسته شدم منو بخاطر همه گناهام ببخش

كاش تو دنيا يكم عدالت بود خداجون خودت مي دوني و مي بيني

 

|+| حك شده توسط رعنا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 

بغض داره خفم مي كنه نمي تونم قورتش بدم مثل اينكه يه چيزي  نمي زاره نفس بكشم دلم برا خودم تنگ شده دلم برا حرفام تنگ شده دلم برا دلتنگيام تنگ شده ، دلم مي خواد يه دل سير گريه كنم دلم مي خواد رو سر يكي داد بزنم دلم مي خواد الان مشهد بودم اونقدر دلم برا درددل كردن تنگ شده كاش اونجا بودم مي تونستم كنار ضريح بشينم گريه كنم دلم مي خواد

 

سانسور

 

نمي دونم اينو  پست مي كنم يا نه ولي بايد يه جوري خالي مي شدم ببخشيد ....
|+| حك شده توسط رعنا در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 ...
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
|+| حك شده توسط رعنا در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 عشق ...

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه (افلاطون)

|+| حك شده توسط رعنا در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 زندگی ...

یک.
 در خیابان‌‌‌‌ها پرسه می‌زنم و فاصله‌ها را نشانه می‌گیرم، این با آن، خودم با آنها، خط‌های بریده و سفید پشت چراغ قرمز، فاصله‌ی اینجا تا آنجا، فاصله‌ی خودم تا ویترین مغازه‌ها و تصویر ژولیدگی موهایم روی شیشه‌های بی‌رنگ، فاصله‌ی زمانی میان دو کلاس درس و سرگردانی‌ام که کجا باید بروم! بهانه‌گیر شده‌ام! اگر صدایت را می‌شنیدم...قدم می‌زنم و با هر قدم انگار بیشتر و بیشتر از خودم دور می‌مانم، دستم را می‌گیرم و می‌دوم تا تو. می‌گذرم میان ازدحامی که صدای پاهایشان، صدای نگاه‌هایشان برایم سکوت شده است و خاکستری و ممتد.
دو.
لبخند کودکی در آغوش مادرش وقتی از من می‌گذرد و از پشت‌سرنگاه‌ معصومانه‌اش را تا من دنبال می‌کند، نگاه‌ام را می‌دواند تا تو، تا آبی خنده‌های آسمانی تو.
مثل همیشه برایت دنبال شال آبی‌ام! قیمت می‌کنم، پول همراه‌ام نیست، خنده‌ام می‌گیرد و تو می‌خندی! باورم می‌شود که هستی با من، حتی حالا که دلم تنگ است.
سه.
خودم را میان مردمی می‌بینم که با هلهله می‌دوند این طرف و آن‌طرف. آن وقت تماشایی می‌شود وقتی لغزیدن رنگ‌ها را در اطراف‌ات حس می‌کنی و گاه همچون نقاشی‌ای امپرسیون، تعادل پویایشان را در ذهن رنگ می‌پاشی. هر لحظه به رنگی می‌ماند و لحظه‌ای دیگر به رنگی دیگر! مثل انعکاس آفتاب روی موهای بلند تو وقتی سرت را می‌گذاری روی سینه‌ام!
زندگی چیزی‌ست میان همین مردم! نه؟ دلم می‌خواهد همین‌جا در آغوش بگیرم‌ات تا باهم بودنمان را رنگ بزنیم! حاضری؟ تو آبی. من چه رنگی؟

|+| حك شده توسط رعنا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا
//sa@//